تو همیشه نرمال بودی، عزیزِ دلم. 

 

دلم می‌خواد هرجا که حضوری از من به جا مونده رو پاکش کنم، بندازم جلو گرگا تا بدرنش. بلاتکلیف، آشفته، مضطرب و غمگینم. نه که تا الان نبودم. خودم هم از این تکرار احساسات و کلیشه‌های شخصی خسته شدم. لحظه‌ای امید دارم و لحظه‌ی بعد به وحشیانه‌ترین شکل ممکن سلاخی میشه. انگار همه‌چیز فقط چند ثانیه با نابودی فاصله داره. یه تلنگر کوچیک و نابودی بنایی که سال‌ها برای ساختنش زمان صرف شده. شاید به‌خاطر اینه که بنا از پایه و اساس سسته و شاید، شاید هم زمین داره همه‌چیز رو پس می‌زنه.

ای زمین لعنتی، دست بردار از نمایش بیهودگی؛ از اثبات نالایقی. 

منم همین اطرافم. آجر‌های نیمه‌شکسته رو روی هم می‌چینم به قصد بازسازی. تلاش بی مقصودیه‌. میبینی‌ من رو؟ جاذبه هم باهام لج داره. شاید هم می‌خواد بهم بفهمونه ملات رو فراموش کردم. منم می‌زنم رو شونش و می‌گم احمق. آجر شکسته که ساختمون نمیسازه چه بی ملات چه پرملات. خلاصه منم و آجر‌های شکسته و خرابه های زندگیم. 

شاید خودم انتخابش کردم. شاید هم تفاوت و سرکشی از اول توی جوهر وجودم پراکنده بوده. نمیدونم هرچی هست روزی چند بار داد میزنه که جای تو هرجا باشه اینجا نیست. بهش می‌گم اونجاست؟ میگه مشخص نیست. 

سیرک ذهنه دیگه با پا درمیونیِ افکار. در نقش دلقک اعظم سوار بر دوچرخه‌ی تکرار. در هر حال من زنده‌م عوضی. اشکال نداره. تکرار می‌کنم تا شاید بشه باور، تا نگاهم هی نیشخند نزنه توی آیینه به صورت رنگ‌پریده و تن مرده‌م. ولی خودمونیم‌ هان! چه بلبشوییه جسم سرد و مغزِ گرم و هشیار.

54 تا ستاره‌ی روشن دارم که برای خوندنشون مشتاقم؛ اما فعلا نمی‌تونم بخونمشون. چقدر خوشحال میشم وقتی ستاره‌های روشن بیان رو می‌بینم. بیان مثل یه باغ مخفیه. باغی که افراد کمی از وجودش خبر دارن.  بچه‌هایی که توی آغوشش بزرگ شدن. یه جای بکر با هزاران نامه که به شاخه‌ی درخت‌هاش آویزون شده. شاخه‌ها بار احساساتی رو به دوش می‌کشن که جایی جز "بیان" برای بیان شدن ندارن. حالا بچه‌هایی که قبلا با شیطنت از درختاش بالا می‌رفتن، زیر سایه‌ی اون‌ها می‌شینن ، چای می‌نوشن، با ستاره‌هاشون آسمون رو از تاریکی نجات می‌دن و از تجربه‌هایی روایت می‌کنن که زندگی بهشون بخشیده. حتی یاد اونایی که از این آغوش دل کندن هم میون بوته‌ها پرسه می‌زنه. 

چند نخ سیگار دود کردم و چند ورق اضطراب خوردم. بیهوده گذروندم. قربون صدقه پسرام رفتم. عطر آجی رو با ولع نفس کشیدم. نیهیلیست درونم افکارم رو به بازی گرفت. هم‌بازیش شدم. اجازه دادم نقش خودم رو ببلعه و بهم پوچی تعارف کنه. منم بی درنگ پذیرفتم.

 

دخترم 

سیگار را میهمان لب‌هایت نکن

اگر کردی

تعلل کن 

تعلل، در کنج یک دیوار 

تعلل، در فنجان چای 

تعلل، در کوبش شیدای باران

تعلل، در خاک غم خورده‌ی گلدان

چند شب پیش داشتم به دوستم می‌گفتم موردعلاقه‌هام رنگ باختن.‌ دیگه حس قدیم رو ندارن. هیجان و ذوقی احساس نمی‌کنم. حتی بی‌ال هم دیگه حال نمیده. و بعد یه سریال رو پیدا کردم که نظرم رو عوض کرد. اونقدری عاشقش شدم که نمیدونم باید چطوری احساسم رو بیان کنم ولی از هیجان توی پوست خودم نمی‌گنجم. احساس می‌کنم با وجودش زندگیم رنگی شده.

یه‌مقدار (شاید بیشتر از یه مقدار) آشفته و سردرگمم. میدونم یه جایی ایستادم اما نمی‌تونم اطرافم رو ببینم. همه چیز مجهوله. به مجهولی عدد پی. افتادم توی یه چرخه بی‌نهایت از ناشناخته‌ها. من تا همینجاش رو بلد بودم، از این به بعدش رو نه. مثل بچه‌ای که کمکی‌های دوچرخه‌اش رو گرفتن و حالا برای دوچرخه سواری بیش‌از‌حد ناشیه. زار زار گریه می‌کنه و وقتی به بزرگتر‌ها نگاه می‌کنه فقط بهش می‌گن آسونه، فقط از دوچرخه سواریت لذت ببر. من بلد نیستم دوچرخه‌ی زندگی رو برونم. حتی با کمکی هم لنگ میزدم؛ چه برسه الان که بدون اونا رها شدم توی یه برهوت خشک و بی‌بته.

 

سخت تشنه‌ام

تشنه‌ی یک بوسه

بوسه‌ای از جانب مرگ

بدون درد

ولیکن

تنها یک چیز نصیبم می‌شود

آهی حبس‌شده در سینه‌ی سرد

چنگی فشرده بر بغضی تنگ

فریادِ سر داده بر گوشی کَر

آه، خسته‌ام

از جست‌و‌جوی صحو در دنیایی مست

خسته‌ از تقلا برای دمی سهل

خفته بر تختِ آشفته‌ی خشم

پیچیده در لحافی سفید

سیرآب از زهر

در انتظار جرعه‌ای سرخ

از سوی مرگ