1_ برای اولین بار دارم این سبک پست گذاشتن رو امتحان می‌کنم. پستی که محتوای خاصی نداره فقط روزمرگیه.

2_ یه بلوز "الینا گیلبرت" خریدم که خیلی دوستش دارم. مامانم بعد از اینکه خریدمش اخم کرد و گفت " خودت می‌دونی ولی یقه‌ش خیلی بازه" و اگر منطقی نگاه کنیم، درست می‌گه.

3_ برعکس خیلیا، شخص خاصی نبود که بخوام باهاش ارتباط زیادی داشته باشم. پس از این بابت اذیت نشدم. به کسی زنگ نزدم اما نگران چند نفر بودم. افرادی که دیگه باهاشون در ارتباط نیستم یا ارتباط خیلی کمی دارم. چهار نفری که مغزم نمی‌تونه نبودنشون رو بپذیره و سعی می‌کنه با خواب نبودنشون رو جبران و دلتنگیش رو رفع کنه.  مهم نیست چقدر بگذره. نمی‌تونم اون دوستی‌های عمیق رو فراموش کنم. من زنده‌ام. مثل قبل از آشنایی باهاشون زندگی روزهام رو می‌گذرونم اما گاهی بدجور خلاشون رو توی زندگیم حس می‌کنم. من بی‌اندازه دلتنگم اما به همون اندازه هم حضورشون رو نمی‌خوام. چون اون حضور رنگ و بوی قبل رو نداره. تکه تکه و سطحیه. گرد فراموشی روش نشسته. پس فقط از دور نگاه می‌کنم. از دور احساس می‌کنم و فکر می‌کنم این دوری برای من خوبه. 

4_ درس خوندن برام سخته. نمی‌تونم آینده رو ببینم، چه برسه به اینکه بخوام براش تلاش کنم. سعی می‌کنم متمرکز باشم ولی به قول هاچی توی انیمه‌ی نانا، پادشاه شیاطین کنار گوشم نجوا می‌کنه " وقتی فنجون قهوه خالیه، دنبال کیسه‌ی شکر  نگرد."

5_ یه جاکلیدی درست کردم که از بابت ساختنش بسیار خرسندم. هر بار که با خمیر چیزی می‌سازم، رنگش می‌کنم، با رزین می‌پوشونمش و در نهایت نتیجه‌ی کار رو می‌بینم، احساس می‌کنم واقعا خوشحال و راضی‌ام. با وجود خستگی زیاد، بعد از تمام شدن کار دلم می‌خواد به همه نشونش بدم. انگار کیانا کوچولوی درونم هم لبخند می‌زنه. 

6_ توی این تایم فیلم‌های زیادی نگاه نکردم. فیلم gia رو دیدم که احتمالا تحلیلش رو اینجا بزارم. سینمایی بی‌ال the red envelope که توی گالریم مونده بود رو نگاه کردم و سریال word of honor رو ریواچ کردم. کلی هم دلم برای سریالا و فیلمای موردعلاقم تنگ شد و بهشون فکر کردم.

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

7_ بدون تلگرام خیلی سخته. از اونجا آپدیت آیدلام و کاپلای مورد علاقم رو دنبال می‌کردم، بی‌ال می‌دیدم و تمام جزوه‌ها و ویدیو‌های درسیم هم اونجا بودنTT. الان تقریبا از همه‌ی کسایی که دوسشون دارم، بی‌خبرم و همش عکساشونو توی گالری نگاه می‌کنم. انگار جهان فقط برای ما ایستاده. اون بیرون در جریانه و ما نمی‌تونیم بخشی از اون جریان باشیم.

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

به خصوص دلم برای دائو و آفرود تنگ شده. دائو واقعا یه شخص عزیز برای منه. یک فرد گرین فلگ نازنازی جذابِ خوشتیپ خر که خیلی بامزه‌ست و برای عشقش هرکاری می‌کنه. عقایدش رو هم خیلی دوست دارم. دیدگاهش نسبت به زندگی، رابطه، داشتن بچه توی زندگی و خیلی چیزای دیگه. کسی که به معنای واقعی خون‌گرمه و رفتارش دوستانه‌ست. خیلی هم دراماکویینه. از همه مهمتر، یه دوست‌پسر خوشگل‌تر از خودش داره که براش می‌میره. امیدوارم امسال با هم ازدواج کنن. چیزی که رابطه‌شون رو نسبت به تمام کاپلای دیگه تمایز می‌بخشه، واقعی بودنشونه. برای اون‌ها، هیچ چیزی تحت عنوان تظاهر و به اصطلاح فن سرویس معنا نداره. خالصانه به‌هم عشق می‌ورزن و از هم حمایت می‌کنن.

☆☆☆☆☆☆☆☆

8_ بعد از یک هفته بدون بغل گذروندن، پیامک‌ها فعال شدن و تونستم بغل شبانه‌ داشته باشم.

9_الان احساس می‌کنم که از این سبک نوشتن خوشم میاد و دوست دارم دوباره انجامش بدم^^

10_ برای اینکه ده‌تا شه. 

پی نوشت: همچنان منتظر و امیدوار برای هلاکی موش کثیفی که توی خونه‌مون لونه کرده و البته توله‌هاش. 

۱۳