از بوی کارامل خوشم نمیاد. این رو اولین باری که لوسیون کارامل رو به پوستم زدم، گفتم. امشب با میل خودم گذاشتم رایحهی تند و بیش از حد شیرینش روی تنم بشینه. اینبار انزجاری در کار نبود. همونطور که اجازه دادم زندگی روحم رو بدزده و از تکههای شکستهش کلمه بسازه. پس نشستم و به خون جاری از رگهام که دونههای برف رو ذوب میکردن، خیره شدم. اینجا برف نمیباره. سالهاست که نباریده. میدونی که چی میگم، نه؟
من میذارم به حساب دونستن تو. یکی هم طلب من. از وقتی یادم میاد شبها رو دوست داشتم. زمانی که میتونستم توی آرامش مطلق، کارای موردعلاقم رو انجام بدم. شب، نورها رو میدزدید و همه چیز زیر سایهی تاریکی زیباتر دیده میشد. شجاعتر میشدم. رهاتر. گذشته و آینده زیر پوست شب قایم میشدن و "حال" میدرخشید. حالا یک دقیقهی دیگه بیشتر وقت دارم برای لمس گونههای ماه و نوازش ستارهها.

یه زن تنها. یه زن تنها توی اتاقش. این اولین چیزیه که به چشم میاد. تو موهای خیسی که در حال خشک کردنشونه رو میبینی، لباسهای راحتی پوشیده و کف اتاق نشسته. بعد میبینی که خودش رو در آغوش گرفته و شونههاش رو بغل کرده. داره از بوی کارامل و رایحهی گلی که فضای اتاق رو پر کرده لذت میبره. به چی فکر میکنه؟ چه احساسی داره؟ میتونی سرمای بدنش رو حس کنی. پاهایی که یخ کردن رو چی؟ دوره. همونطور که تو هستی. دور بمون. نزدیک نیا. اینجا چیزی برای تماشا وجود نداره.
تو از توی پنجره نگاهش کردی. رقصیدنش رو دیدی. خندهها و گریههاش رو. خشمش رو. اشتیاقش رو. تلاشش رو. ناامیدیهاش رو. حتی بدن عریانش رو؛ اما هیچوقت نخواستی بدونی که اگر مچ دستهاش رو توی دستهات بگیری ضربانی احساس میکنی یا نه. اگر سرت رو روی سینهش بزاری میتونی تپشش رو بشنوی. مهم نیست. دور بمون. نزدیک نشو. اینجا چیزی برای تماشا وجود نداره.
یه زن تنها. تنها توی اتاقش. کتاب شعر رو ورق میزنه. از حافظ میرسه به فرخزاد. بدنش از سرما میلرزه اما لبخند میزنه. خودش رو کنار بخاری میکشونه. به آینده فکر میکنه. به چیزهایی که قراره به دست بیاره و چیزهایی که قراره از دست بده، فکر میکنه. احساساتش طغیان میکنن. اشتیاق، شادی، امید، اندوه و بعدش بوم؛ پوچی. خب که چی؟ مرگ رزهای سرخ هیچ اهمیتی نداره. همونطور که مرگ ماهیهای قرمز پشیزی ارزش نداره. زخم شاخهها و کبودی تنها هم به جایی برنمیخوره. نمیخواد براش مغلطه و سفسطه ببافی. گوشش از این حرفها پره. فقط برو. نزدیک نشو. دور بمون.
چندتا ایمانِ تقلبی انداختم گردن زمستون. بهش گفتم کنارت میمونم. سرما و سوزت رو به جون میخرم. توی آغوش تو کتاب میخونم، فیلم میبینم و اشپزی میکنم. توی هوای تو شعر میگم و داستان مینویسم. برای اینکه تظاهر چشمهام رو نخونی، با انارهات ترقوههام رو خراش میدم. اجازه میدم خونِ انار از تنم بچکه و دونههای برف رو ذوب کنه. خوابم میاد. پس آرزو میکنم هر شب سرمات بیشتر توی تنم رخنه کنه.
این آهنگیه که این روزها بیشتر از همه دوسش دارم.

یه سوال اون صدای خودته؟
اهنگش خیلی قشنگ بود..