راستش از خودم متنفرم. از اینکه زیاد صحبت میکنم. از اینکه سعی میکنم به بهترین شیوه به تو و کارات پاسخ بدم. از اینکه شاید زیادی بهت عشق میدم هم همینطور. چند ماهه با هم آشنا شدیم؟ ۷ ماه و ۱۸ روز که هر شبش همدیگه رو بغل کردیم. دوستای بغلی. شاید هیچوقت نباید از بغل فراتر میرفتیم. هیچوقت نباید در مورد چیزای مختلف با هم صحبت میکردیم و بیشتر با هم آشنا میشدیم. کاش فقط در حد همون دوستای بغلی میموندیم. اینطوری بدون شناخت میتونستیم برای همدیگه امن باشیم. اینطوری هیچوقت تموم نمیشه. هیچوقت آغوشت رو از دست نمیدم. هیچوقت ازت دلخور نمیشدم. هیچوقت بخاطرت گریه نمیکردم. هیچوقت امید رو توی وجودم روشن نمیکردی! اوضاع خوب نیست. قلب من رو به انفجاره و روانم خیلی وقته از هم فروپاشیده.میدونم که زیادی بهت وابسته شدم. به دستات چنگ زدم تا بتونم زنده بمونم. شاید با آگاهی انجامش دادم. با آگاهی تموم وجودم و امیدم رو به بغلای تو پیوند زدم. اونقدری که با یه بیتوجهی از سمت تو به کل وجودم شک کنم. میدونستم که خطرناکه. این یه واکنش به فقدان و شرایطی بود که نمیتونستم تحملش کنم. هنوزم نمیتونم، هیونگ. زندگی من جهنمه و توی یه پارچ آب یخ که یرای چند لحطه حواسمو پرت میکنی. من خیلی دوستت دارم. خیلی خیلی دوستت دارم. تو تنها دوستمی. اگرچه با هم حرف نمیزنیم اما برای من خیلی عزیزی. اما من برای تو چی هستم؟ بین اون همه دوستی که داری. بین کسایی که سالها باهاشون دوستی. فکر کنم اونقدرا اهمیتی نداشته باشم. منظورم اینه که تو اونها رو میبینی و احتمالا ساعتها باهاشون حرف میزنی. به خاطرشون آنلاین میشی بهشون پیام میدی و این داستانا. من همش به این فکر میکنم که تو راجع به من چی فکر میکنی و دنبال راهیام که بتونم توجهت رو جلب کنم. کاری کنم که بیشتر دوستم داشته باشی. دلم میخواد توجهت برای من باشه. دلم میخواد کنارم باشی و خیلی برات اهمیت داشته باشم. همش با خودم میگم چرا بهم پیام نمیده؟ بعدش وقتی گوشیم تو دستام میلرزه منتظر نوتیف از جانب تو میمونم. دلم میخواد برای تو صمیمیترین باشم. دلم میخواد همون کسی باشم که برای تو متفاوته و فرق داره و همزمان نمیتونم باور کنم که لیاقتش رو داشته باشم. دلم میخواد کل عشقی که توی وجودم دارم رو بهت بدم و ساعتها باهات حرف بزنم اما رفتار تو بهم احساس طرد شدن میده. من زیاد از حدم. همیشه بودم. کسی که چرت و پرت زیاد میگه و زیادی محبت میکنه و خیلی احساساتیه. خیلی زود ناراحت میشه و شبیه یه بچهست که به توجه نیاز داره. یه آدم needy مزخرف که کسی دوستش نداره و هیچوقت احساس دوستداشته شدن نکرده. من خستم هیونگ و دیگه بغلت کارساز نیست. بغلات فایده ندارن چون احساس عدم امنیت تموم وجودم رو تسخیر کرده. تو میدونستی حالم بده و کاری نکردی. من فکر کردم اونا برای منن و بعدش احساس احمقبودن کردم. من میترسم. از ازدستدادنت میترسم و همزمان میخوام کنارهگیری کنم. دلم میخواد برم. چون که میدونم خیلی مسخرهام و اهمیتی برات ندارم. دلم میخواد خودم رو پنهان کنم. دلم نمیخواد به دروغ بغلت کنم، هیونگ. باید چیکار کنم؟