اگر عرزشی، متعصب و هموفوبیک هستید، مطلقا وبلاگ من رو ترک کنید!
And if somebody hurts you
I wanna fight
But my hand's been broken
one too many times
So I'll use my voice
I'll be so fucking rude
Words they always win, but I know I'll lose
1_ برای اولین بار دارم این سبک پست گذاشتن رو امتحان میکنم. پستی که محتوای خاصی نداره فقط روزمرگیه.
کلمات پشت دیوار قایم شدن. مدام از دستم فرار میکنن و من برای گرفتنشون خیلی خستهم. به رشته کلام چنگ میزنم و اون هم از دستم سر میخوره. نبضم به زور احساس میشه. پریشب نصفهشب از خواب پریدم و دیدم قلبم نمیتپه. با آشفتگی دستم رو گذاشتم روی قلبم و باز هم نبضی احساس نمیشد. نمیدونم چی شد فقط دوباره خوابیدم. حتی نمیدونم خواب بود یا واقعیت؛ اما انگار مغزم میخواد بهم بفهمونه که احمق، تو چیزی جز یه لاشه که به بیداری محکوم شده نیستی!
از بوی کارامل خوشم نمیاد. این رو اولین باری که لوسیون کارامل رو به پوستم زدم، گفتم. امشب با میل خودم گذاشتم رایحهی تند و بیش از حد شیرینش روی تنم بشینه. اینبار انزجاری در کار نبود. همونطور که اجازه دادم زندگی روحم رو بدزده و از تکههای شکستهش کلمه بسازه. پس نشستم و به خون جاری از رگهام که دونههای برف رو ذوب میکردن، خیره شدم. اینجا برف نمیباره. سالهاست که نباریده. میدونی که چی میگم، نه؟
من میذارم به حساب دونستن تو. یکی هم طلب من. از وقتی یادم میاد شبها رو دوست داشتم. زمانی که میتونستم توی آرامش مطلق، کارای موردعلاقم رو انجام بدم. شب، نورها رو میدزدید و همه چیز زیر سایهی تاریکی زیباتر دیده میشد. شجاعتر میشدم. رهاتر. گذشته و آینده زیر پوست شب قایم میشدن و "حال" میدرخشید. حالا یک دقیقهی دیگه بیشتر وقت دارم برای لمس گونههای ماه و نوازش ستارهها.
اگه دستاتو بهم قرض بدی، من به لبهای داغم میچسبونمشون. روشون بوسه میکارم و اونا رو توی جیب کاپشن خودم فرو میبرم. من موهات رو نوازش میکنم. کنار تو میخوابم. تا هروقت که بخوای توی آغوشم نگهت میدارم. سهم بیشتری از پتو رو بهت میدم. من برات لالایی میخونم. برات شعر میخونم. وقتی حرف میزنی با اشتیاق گوش میکنم. با لیوانِ تو آب میخورم. بالم لبم رو بهت میدم تا روی لبهات بکشی. تا طلوع خورشید باهات چت میکنم.
سروتونین. سروتونین لعنتی. به گیتار گوشه اتاق نگاه میکنم و یاد انیمه گیون میفتم. انگشتام روی صفحه کیبورد وحشیانه حرکت میکنن. لاکای مشکی. واترتینت اتود. کتابهایی که روی هم چیده شدن. بوی عود. خودکار سیاه. عدد 19. حضور نصفه و نیمه. خشم.
اون بچهی کوچیکی که شبها به ستارههای شبتاب روی سقف اتاقش خیره میشد در مورد من چه فکری میکنه؟ پنجسالهای که روی تخته وایت برد گوشه اتاقش پرمعنا خطخطی میکرد. لباساشو از توی کمد بیرون میریخت و توی راهرو ادای مدلای حرفهای رو در میآورد و کت واک میکرد. اندوهش رو زیر قالیچهی بنفش و صورتی وسط اتاق قایم میکرد. دنیاش پر بود از یواشکیها. پر از التماس برای ترک نشدنها. پر از گرفتن گوشها موقع دعوا. پر از اشکهای تنها. پر از انزوا. پر از حسادتهای کودکانه به نداشتهها. پر از "خودم انجامش میدم" ها.

در تو آیینهایست
شکسته از دردهایت
و من خودم را میبینم
در هزاران تکهی چسبیده به اندامهایت